ان شا الله شروعی دیگر

پیشوند cyber که از کلمه cybernetic گرفته شده در انگلیسی برای لغاتی به کار میره که ارتباطی با علوم کامپیوتر و اینترنتی و شبکه و امثال اینها داره. این کلمه این روزها با پیشرفت روز افزونش تو زندگی همه بیش از پیش راه پیدا کرده و بیشترین جنبه رشدش هم این روزها در مباحث شبکه و فضای اون هست که به cyberspace مشهوره. در فارسی اما این لغت به فضای مجازی تعبیر شده که هرچند در زمینه معادل سازی هیچ چی نمیدونم اما این کلمه را اصلا نمی پسندم. در انگلیسی هم cyber اصلا معنی مجازی نمیداده که این تعبیر وارد فارسی شده. کلا مجازی بودن فقط قسمتی از این فضا را در بر میگیره ولی قسمتی که این روزها اکثر ماها را درگیر کرده بخش ارتباطات هست که اصلا مجازی نیست و برای همین مخالف کلمه مجازی هستم.

ارتباطاتی که اصلا از جنس مجازی نیستند، بلکه گاهی از حقیقتی که زنده میبینی بیشتر میتونن درونیات بعضیا را نشون بدن. از طرفی هم میتونن نقابی باشند بر چهره های اکثراً در نقاب کشیده ما آدمیان. نقابی که با کمترین زحمتی بدست میاد و میتونه آرمان شهری باشه برای دیگران. نقابی که هرکسی ببینه بگه کاش ماله منم این طور بود. بعضیامون از ترس مواجهه با واقعات درون این این جهان داریم خفه میشیم و درحالی که داریم غرق میشیم از غرق شدن دیگران می رنجیم و آنچه برای ما میمون شاید تخیلات و اطلاعاتی بی فایده و سطحی باشه که هیچ فکر عمیقی درونش نباشه. شاید هم منظور دوستان معادله ساز از مجازی همین بوده که البته بعیده. این روزها بیشتر این هشدار امیرالمومنین را درک میکنم که فرمود : اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ اثْنانِ: اِتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الاَْمَلِ؛ پدرمان از دوچیز که بر سرمان بیاید می ترسید، پیروی از هوای نفس و آرزو های دراز.

همیشه تا بد از این فضا را میگیم خودمون را توجیه می کنیم با فواید بی شمارش. منم میدونم این فواید را اما باید کنترل بشه و همینه که هرچند وقت یکبار که خودم را بررسی میکنم شروع به حذف و محدود کردن خودم میکنم.

سال ۲۰۰۷ بود که عضو فیس بوک شدم ، زمانی که فیلتر نبود و وقتی رفتم توش به جز ۲ تا از بچه های مدرسه کسی دیگه را ندیدم ولی بعد که همه گرفتارش شدن و این داستان برای بقیه شبکه ها هم ادامه داشت. چند وقت پیش پست های قدیمی فیس بوکم را میدیدم که دیدم این رفتار که از شبکه ها هر چند وقت یکبار دوری میکردم از اون روزها بوده و عکسی که میبینید مربوط میشه به همین پست که همون سالها گذاشتم.

روزی که این سایت را زدم اول برایشروع کار طراحی وب زدم، بعد تصمیم گرفتم دلنوشته هام را بگذارم تا شاید بتونم با تکوندن هرچند کم بعضی از دلها کمی اونا را به یاد خدا بندازم. بعدش قالبش را عوضض کردم تا عکس هام را هم اضافه کنم و این داشتان ادامه داشت. امروز یک تکه از مطلب از استاد پناهیان خوندم که گفتند “اگر از عالم خودنمایی بیرون بیاییم، وارد عالم خلوص خواهیم شد. در آن عالم تمام شوق و ذوق ما این خواهد بود که محبوب خود را به دیگران نشان دهیم، نه خود را”

دقت که کردم دیدم اگه خالصانه عمل کرده بودم سربرگ سایتم عکسم نبود و شاید تاثیرش هم بیشتر بود. به همین دلیل این آخرین پست سایتم هست و سعی میکنم نوشته داشته باشم اما سایتی را پیدا میکنم که نه اسمی از من باشه نه عکسی و مخاطبش هم بیشتر باشه تا شاید خلوص همراهش باشه.

یاعلی

 

پ.ن :

  • از اینکه مطالب سایتم را خوندید متشکرم، این سایت را پایین نمیارم تا تذکری باشه برای خودم.
  • این روزا که چالش ها زیاد شده شما را دعوت میکنم به چالش محاسبه از نفستون در مورد ارتباطات سایبریتون و نوع و مقدار استفادتون از این فضا
  • این اشتباه نشه که من خیلی غرق این فضا بودم و الان می خوام برم در غار، بلکه فقط نسبت به عرف جامعه خیلی به خودم در این زمینه سخت میگیرم، شاید درست نباشه که اگه بحثی دارید حضوری در خدمتم
  • پینوشت جدید : بعد از یک سال و چند ماه که از تصمیمم گذشت و در جاهای دیگه نوشتم تصمیم گرفتم در همینجا بنویسم اما به صورت رمز در تا فقط خودم بخونم و علت ادامه داشتن مطالب همین بوده

آب کم جوی ، تشنگی آور بدست

یک جمعه دیگر گذشت، اونم جمعه ای که به شب ۱۹ ماه رمضون منتهی میشه . روز جمعه معمولا برای افرادی که یکم فکرشون را امامشون درگیر کرده باشه یادآور روزی است که وعده ظهور در این روز داده شده و یکی از چهار عید مسلمین هست.

وقتی از امام زمان و ظهور حضرت حرف میشه برای ما معمولا یادآور درست شدن همه چیز هست. یعنی همه میگن ان شا الله آقا بیاد و فلان وضع را درست کنه، اختلاس ها را رفع کنه، حقوق های اضافه را ازشون پس بگیره و رافع هر بلا و جرمی که در عالم هست را ایشون میدونیم.

اگه انشا الله حضرت همین الان بیان یهو همه چیز درست میشه؟…. آدما که همون آدمان. یعنی این آقاو خانم حروم خور و حرو کار که همونن،جامعه هم که همونه . پس چی شد؟ همه چیز یهو خوب شد؟ اصلا همه چیز خوب میشه؟ مگه نگفتن آخر الزمان فساد زیاده، مگه، آدماش فساد نمیکنن؟ پس چرا همین ها باید تو حکومت امام زمان زندگی کنند ؟اصلا این ها قصه نیست؟

خب سوال آخر را که بیخیال و من به کسایی میگم که اعتقاد دارن به حضرت و اصلا در حد دونستن هم اعتقاد دارن که یه همچین کسی منجی عالم هست. اما اینکه جامعه چه شکلی بشه سواله . اول اینکه آدماش کلا بمیرن. یعنی اینی که بعضا شنیدین که میگن حمام خون و اینا راه میوفته(که جای بحثش اینجا نیست). خب اگه اینطور باشه که من این منجی را نمیخوام …. منجی که منو بکشه به چه درد من میخوره . این که منجی نیست ، قاتله.

اما نظریه بعدیش اینه که امام میان و با یاراشون حکومت میکنند بر همین جامعه فاسد و یهو این جامعه میشه پاک و کار درست. اولا باید بدونیم که امام با ۳۱۳ نفر تنها میخوان چیکار کنند . اصلا میشه با این تعداد یک شهر را گرفت که چه برسه به جهان؟ پس کاری که امام میکنند حکومت بر دلهاست و همه جهان زود پذیرش میکنند به غیر از اونایی که متکبرند که به جنگ ختم میشه کارشون.

پس زمین همینه، زمان هم که نزدیکه همینه، مردم هم همین هستند، فقط رابطه ها و مکان ها جای خودش قرار میگیره و مردم و دل و جان می پذیرند هرچند احتمال اینکه خیلی ها نپذیرند و در عین حال باز هم گل و بلبل بشه هست. یعنی مثل حالا که خیلی ها فقط به فکر خودشون هستند و یه وجدانکی هم دارند و این نظام را هم درست حسابی قبول ندارند ولی اگه دزدی نباشه و کلیت خوب باشه این ها هم خوب کار میکنند و زندگیشون را میکنند.

فکر کنم کلیت کار مثل زمان حکومت پیغمبر و امام علی باشه (البته با تفاوت هایی بر طبق زمان) و همه نوع آدمی تحت لوای این حکومت زندگی کنند. اما سوالی که این جا مطرحه اینه که من از تو کدوم دسته هستم؟ سلمانی هستی یا زبیری یا ابوسفیان یا فلان بن فلان یا یک فرد عادی؟ رابطه ما با امامون چیه؟ اگه من نشناختم امام زمانم چه تضمینی هست که ابن ملجم زمانم نباشم هرچند end مسلمونی باشم؟ هرچند اگه ابن ملجم نباشم هم به مرگ جاهلیت خواهم مرد اگه نشناختم و عاقب به خیری بدون شناخت امام غیر ممکنه.

کمی از این شب های قدر که بهتر از ۸۳ سال و ۳ ماه هست را به افضل عبادات که تفکر هست بپردازیم.

پ.ن:

۱- این شب های عزیز از خدا معرفت نفس و معرفت امام بخواهیم. خونه و ماشین و کار و بچه و همسر و سلامتی و … همه خوب اند و بخواهیم اما از جنس اینجان . جنس اونوری بخوایم. تشنگی بخوایم که تا آب دیدیم با تموم وجود بخوایم.

۲- عکس نیمه شعبان امسال هست مکانش هم که معلومه

۳- این شب ها التماس دعا دارم برای من هم معرفت بخواین و تک خوری نکنید. آیا تک خوری کار خوبی است؟

۴- زیاد به نوشته های مشوش من درباره امام سخت نگیرید، درونمه، همین طوری میریزم رو … هر کی هر چی میخواد برداره.

یا علی

دنیای عوضی(به معنای وارونه!)

یک خانواده :

رضا(بابا) : از صبح تا حالا این بچه یه ریز داره گریه میکنه. خب پوشک و ایناشو عوض کردم ، باهاش بازی کردم و… اما ول کن نیست.

نرگس(مامان)  : منم تو همه ی مشقایی که باید می نوشتم را نوشتم و الان میخوام برم با بچه ها تو کوچه بازی کنم.

علی(پسر ۱۰ساله): من هم امروز تو اداره خیلی سرم شلوغ بود. این مراجعین انتظار دارن کارشون ۲ دقیقه ای حل بشه. نمیدونن این همه مراجعه کننده را یک نفر نمیتونه راه بندازه و باید منتظر باشند.

لیلا(دختر۱٫۵ ساله-همون که رضا با اون مشکل داشت!): این خواستگار دیروزیه چه چندش بود!

 

یک سازمان:

مدیر: دیروز تا حالا همه مدارک کارمندا را دسته بندی کردم.

کارمند سطح۱(آبدارچی) : امروز با وزیر جلسه دارم.

کارمند سطح ۲ : باید تا یک ساعت دیگه این مدرک را با موتور برسونم به اداره.

کارمند سطح ۳: آقایون چایی که دیروز آوردم خوشمزه بود؟

 

یک کشور :

رییس جمهور : تا ساعت ۴ باید همه جدول های این کوچه ، رنگ کردنش تموم شده باشه

وزیر: برم رییس جمهور را بیارم!

معاونان وزرا : امشب جشنه، زیاد آشغال میریزن، خیلی سرمون شلوغ میشه.

شهروند عادی: برم به استقبال رییس جمهور ایتالیا !

 

یک جهان هستی :

بنده : باید برم دنبال رزقم، خیلی سخت گیر میاد. من راحتی اینجا را میخوام. دنیا ماله منه!

خدا : برم کار کنم برای آخرت، فردا این بنده ها میان باید آباد باشه!

 

پی نوشت :

  • چرا همش تعجبی بود اما آخریش نه زیاد ؟
  • سطح بندی  که کردم از نظر ارزشی افراد و دسته بندی کردن شهروندان نبوده، بلکه از نظر رتبه سازمانی بوده که “ان اکرمکم عندالله اتقاکم
  • میخواستم اون پرانتزی که به تیتر اضافه کردم را را نگذارم …. اما دیدم حیف نیست به این دنیا که مزرعه آخرته و میتونه خیلی هم خوب باشه بگم عوضی؟!

 

 

جهاد فقط وقت خودش!

یه کلمه ای که خیلی میشنویم کلمه جهاد هست. ریشه این کلمه از جهد به معنای تلاش با زحمت هست و جهاد یعنی بسیار تلاش کردن(قاموس). در اصطلاح وقتی به ما میگن کسی رفته جهاد کنه بیشتر ذهن میره به سمت جنگ و دوران جنگ. هرچند الان تو ذهن خیلی ها شاید اردوهای به جهادی و مثل اون به ذهن بیاد، یا اینکه جنگ سوریه الان به ذهن بیاد و مدافعان حرم.

خدا در قرآن می فرماید : و جاهد فی الله حق الجهاده( یادم نیست کدوم آیه بود) و امیرالمومنین هم در نامه ۳۱ نهج البلاغه همین عبارت را در وصیت به امام حسن میگن. اگه به معانی که در ذهن ماست باشه یعنی خدا و به تبع از خدا، امیرالمومنین میگن همیشه برید اردو جهادی! یا همیشه برید جنگ. مثلا الان بلند شید برید سوریه. اما معنای جهاد فرا تر از اینه. همون داستان معروف از پیامبر را هم که همه بلد هستید که ایشون بعد جنگ به یارانشون گفتند حالا آماده جهاد اکبر بشید که منظورشون جهاد با نفس بود که حقیقتا جز این نیست. اما جهاد کبری چی میتونه باشه . یعنی اکبر(بزرگترین) نیست و کبری(بزرگتر) هست؟

به نظر بنده جهاد کبری جهاد فرهنگی هست، و البته فرهنگ اصیل نه به معنای هنر و ادب و … بلکه به معنای دین و اعتقاد که ظهورش میتونه هنرو ادب و … هم باشه. یعنی حتی بیشتر و مهمتر از اینکه جنگ کنیم ، مهمتر و خطرناک تر از اینکه با تیر و تفنگ بجنگیم اینه که روی اعتقادات و فرهنگ مردم کار کنیم. بعد از اون سطح پایین تر اون جهاد جنگی است.

البته منظور از اینکه این جهاد مهمتر هست این نیست که سطح پایین تر رها بشه، بلکه در حقیقت و واقعیت وقتی دقت کنیم، می بینیم کسانی که در جنگ ها شرکت میکنند و از جان و هرچی دارن میگذرند کسانی هستند که سطوح بالاتر را تا قسمت خوبی طی کردن، یعنی روی نفسشون خیلی کار کردند و روی جامعه و فرهنگشون هم تاثیر به سزایی داشتند. اما سختی کار در تشخیص و رفع اون هاست. یعنی اگه میگیم جهاد اصغر یا اکبر به خاطر اینه که تشخیص دشمن و خطاها در ان بسیار ساده تر است از مثلا تشخیص کبر در درون انسان، یا تشخیص تمایل به قدرت ، یا تشخیص حسادت. پس این هست که جهاد ها را دسته بندی میکنه.

اما یک جهادی که مغفول مانده و من این هم جز جهادهای کبری میدونم، جهاد در کار و وظیفه است. یعنی برای انجام وظیفه ای که بر عهده ی شماست چقدر کار میکنید؟، چقدر از جان و مال و… میزنید و برای اینکار میگذارید؟ . اصلا می دونید وظیفتون چیه؟(اولین اصل برای جهاد کبری تشخیص وظیفست).

حالا اگه تشخیص دادید ، خدا میگه “وجاهد فی الله حق الجهاده” ، این دیگه یعنی چی؟

میگه اون جور که مثلا بچه های جنگ داشتن کار میکردن ، کار کن، درس بخون، کار فرهنگی کن. حق جهاد را ادا کن. از همه چیزت بگذر و بیا تو میدون. مثلا شهدا وقتی قرار کاری کنند از همه چیزشون میگذشتن و اون کار را انجام میدادن. اما ما چقدر این کارها را میکنیم؟ سختی جهاد کبری به همینش هست. همین که تو تشخیصش سختی باید کشید. باید روی خودش چندین برابر شهدا کار کنه تا بتونه تشخیص درست بده و کار کنه و اینکه چیکار کنه.

چون یکم طولانی شد ،این که چه شکلی وظیفمون را تشخیص بدیم و اینکه باید براش چیکار کنیم شاید یه روزی نوشتم … اما بعضی چیزها را همه درک نمیکنند هرچند هم که باهوش باشند(من نمیگم اینو …. خدا میگه …. به خودش اعتراض کنید…)

یا علی

پی نوشت:

  • عکس تا حدی به منظورم نزدیکه و نه کاملا!

مدال افتخارت کو؟

در ذات هر انسانی است که دوست داره تا تشویق بشه. یعنی برای هر کار خوبی که میکنه بهش بگن افرین و دوست نداره برای کارهای بدش سرزنش بشه. شاید این هم جزء فطریات ما باشه و برای همین هم بهشت و جهنم و غیره با این چیزها سازگاری داره.

در هرضورت بنده هم چون لا جرم جزء آدمی ذات هستم و از نظر زیست شناسان به خاطر شباهتی که به این گونه از حیوانات دارم! خود را از این گونه جدا نمیبینم و خیلی دوست دارم تا تشویق بشم.

اولین تشویقی که به صورت خاص یادم مونده یکی از این مدال هاست که مشاهده میکنید. اولین مسابقه شنا در ۷ سالگی. تویه این مسابقه سوم شدم و یادم هست که پسر عموم هم بود و چهارم شد و برای اینکه روحیش خراب نشه بهش نقره دادن…. به من برنز دادن اونوقت… این شد که حس بچه گانم گل کرده بود و هر وقت مدالش را میدیدم تو سرش میزدم!!(الان هم احتمالا دوباره همون حس باعث شد بگم)

مدال های زیادی تویه رشته های ورزشی گرفتم و هرچی مسابقش مهم تر بود برای من هم مدالش با ارزش تر می شد. از سال سوم دبیرستان بود که یادم میاد دیگه زیاد مدال های دسته پایین برام اهمیت نداشت و در دبیرستان یکبار مدالی دادن که وقتی اومدم پایین انداختمش گردن یکی از بچه ها که هم سرویسی من بود. از اونوقت که یکم درکم بیشتر شده بود ارزش این مدال ها دستم اومد و فهمیدم به ظاهرش نیست. یعنی اگه از طلا خالص هم باشه ممکنه ارزشی برات نداشته باشه.

ارزش واقعیش اینه که از جای مهم و یا فرد مهمی این مدال حاصل بشه و خودت هم به دستش اورده باشی.

مثلا فرض کنید یک شخصی که همه قبولش دارن بیاد و بگه که اون شما را به عنوان فردی معتمد قبول داره. دیگه این برای شما میشه تابلو و افتخار بهش میکنید و هر جا از ویژگی های شما بخوان تعریف کنن همین را میگن.

حالا فرض کنید این فرد بزرگتر بشه …. بزرگترین کسی که شما فکرش را میکنید. یعنی خدا باشه.

خدا بیاد از شما تعریف کنه! چه حسی پیدا می کنید؟ چقدر دوست دارید تا خدا از شما تعریف کنه؟ راهش چیه خدا از ما تعریف کنه؟

راه حلش سادست…. قرآن را باز کنید ببینید خدا از کیا تعریف کرده. اگه مثل اونا بشیم اونوقت در اصل خدا داره از ما تعریف میکنه.

در مقابلش هم هست. ببینیم خدا از کیا بد گفته. مثل اونا نشیم.

 

 

پ.ن:

۱-جالبه چند وقتیه که روش قرآنی با بچه ها کار میکنم فهمیدم چقدر ما این جور سرزنش ها و بد گفتن های خدا را به خودمون نمی گیریم و از کنارش رد میشیم در صورتی که شامل خیلی از ماها میشه.